تبليغاتX
سردردودل درد!

سردردودل درد!

هر وقت سرم یا دلم درد می کنه میام اینجا!

دنیای وب دنیای جالبیه . معمولا همه آدمها بهتر از اون چیزی هستند که واقعا هستند . پارامتر های تاثیر گذار ظاهری مانند قیافه - لباس پوشیدن - طرز صحبت کردن اصلا معلوم نیستند . اندیشه ها هم معمولا سطحی  و یا کپی شده  و ویراستاری شده است . با همه این اوصاف نمی دونم چرا بعضی از وبلاگها بد جوری رو خط اعصابم می روند !
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:55  توسط علی  | 

تعصب

به نظر من تعصب  آدمها در روش اجرایی- آداب سنن- باور ها و.... همیشه مشکل ساز بوده وجود تعصب با عث عدم تفکر در روشها و تکیه بر آنچه میدانیم یا تجربه کرده ایم هست . تعصب باعث می شود راه خود را برویم و کمتر گوش کنیم . کور کورانه دفاع کنیم  و شاید مدتها بعد متوجه زمان و انرژی از دست رفته شویم .تعصب یعنی تکیه بر اکثریت  تکیه بر عرف تکیه بر جریان جاری  تکیه بر دانسته ها

تعصب از زمان حضرت نوع با تکیه مردم بر روش نیاکان . کج خلقی های نیوتون بر بر کشف برق ... نامیدن بلند گو توسط بعضی ها در زمان قاجار به نام حلقوم شیطان بوده و در زمان حال نیز مثالهای زیادی یافت می شود.

حل مسئله به دو روش آمریکایی و روسی:

هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مسئله ی کوچکی رو به رو شد ، آ ن ها دریافتند که خودکار های موجود ، در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند( جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد.)

برای حل این مشکل آمریکایی ها شرکت مشاوره ی آندرسون را انتخاب کردند تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید. 12 میلیون دلار صرف شدو در نهایت آن ها خودکاری را طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت ، زیر آب کار می کرد ، روی سطح کریستالی می نوشت و در دمای خیلی پایین نیز کار می کرد اما روس ها راه حل ساده تری داشتند : آن ها از مداد استفاده کردند !

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 21:5  توسط علی  | 

کبوتر با کبوتر باز با باز !

با یکی از دوستان سفری کاری رفته بودم و ایشان برای اینکه خاکی بودن خود را نشان دهند اتاق دو تخته گرفته بودند . تجربه جالبی بود زیرا :

۱- همه یه جوری مارو نگاه می کردن !لامصب این همکار من هی بازو منو هم می گرفت ....

۲- تا صبح تو خواب بلند بلند این همکار من کارهاشو پیگیری می کرد . دیشب هم تو خواب آدیو کنفرانس داشت و  تا صبح جای ۴ نفر صحبت می کرد !جالبه اصرار می کنه که اصلا خواب نمی بینه !

۳- هیچوقت توالت هتل را بعد از استفاده به علت رودرواسی نشسته بودم که شستم !

۴- من اصولا کل کثیفم . یادمه یه بار با همکارا چا بهار رفتیم . در ویلایی که به ما داده بودند حوله نبود با پرده  خودمو خشک کردم ولی این همکار من آخر حساسیت ......

۵-استفاده از گاو صندوق اتاق  و رمز دادن هم قشنگه

۶- تنظیم درجه سیستم تهویه اتاق هم داستانیه .....

نتیجه :

دو روز زودتر برگشتم ! به نظر میرسه آداپتور لپ تاپم رو هم تو فرودگاه جا گذاشتم .......

نکته :

*** وقتی ساعت ۴ صبح  تو لابی منتظر ماشین بودم . خانمهای معلوم الحال وجیه منظری  با کسر پارچه فوق العاده ای در حال تردد بودند . واقعا ۴ صبح کی ................؟؟

نتیجه اخلاقی : شبها زود بخوابین صبحها دیر بلند بشین !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:44  توسط علی  | 

این ضرب المثل که تو یه وبلاگ دیدم بد جوری تنمو لرزوند !

The dawn does not come twice to awaken a man

سپیده دم برای بیدار کردن یک مرد دوبار نمی آید

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:17  توسط علی  | 

رانندگی لذت بخش !

من عاشق رانندگی لذت بخشم ولی خدا قسمت نمی کرد تا اینکه از بد واقعه نصیبم شد . امروز لایی کشان تا قزوین رفتم . سرعت جلوی دوربین ۱۷۰-۱۸۰ تا - با ماشین اتوماتیک قیقاج می دادم .  بعد از تاریکی که بر می گشتم قسمتی از راه را با چراغ خاموش و لایی کشان آمدم خیلی کیف داد .

دلیل : دیروز یک دزد پست فطرت پلاک ماشینم رو دزدید!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:43  توسط علی  | 

تو هر پست معمولا تعدادی لینک از  وبلاگ ها مختلف میگیرم که به نظر من خیلی جالبه ! چند دستن :

۱- وبلاگهایی که التماس کلیک دارن - با متنهای مختلف درخواست !- داره کم کم شبیه به آدمهایی میشه که دم بیمارستان نسخه دارن و پول ندارن و یا مسافرهای شهرستانی که پول ندارن بلیط بخرن  ویا آدمهایی با ظاهر مرتبط و کیف سامسونت به دست که کیف پولشونو گم کردن !

۲- وبلاگهای جک - اس ام اس - خفن ! - دختر و پسر - آخرین های ساسی مانکن و.... که خوب اقتضای جوانی است و قابل درک

۳- وبلاگهای شعر ! عاشقانه ! من واقعا تو کف این همه شاعر و استعداد شعر هستم هر چند خودم چیز زیادی نمیدونم . واقعا فکر می کنم این به طبیعت شرقی ما بر می گرده . به نظر من می بایست دولتمردان یه تحلیل اساس راجع به این جریان خود جوش بکنن ! به نظر میاد غمگین بودن و پریشان بودن هم یه جور مد و باکلاسیه .....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:6  توسط علی  | 

شبها همش فکر و خیال به سرم می زنه مرتب به چیزهای عجیب و غریب فکر می کنم ولی روز بعد مثل امروز هر چی فکر می کنم موضوع چیه یادم نمیاد ! کاشکی می شد قسمتی از زندگی و یا مشکلات را اینگونه حذف کرد !

دلم برای یک نفر خیلی خیلی تنگ شده . کاشکی زودتر ببینمش ...دعا کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:38  توسط علی  | 

شروع صبح با یک دعوا اصلا حس و حال خوبی نمی دهد !

دیشب موقع خواب به چیزهای عجیب و غریبی فکر می کردم . جالب اینه الان هر چی زور می زنم یادم نمیاد چی بود !

یه فیلم از تجارت کلیه تو ایران دیدم خیلی اعصاب خورد کن بود . فروش کلیه با قیمت ۲.۵ میلیون تمام حالات افراد قبل از عمل هم نمایش می داد . خنده های تصنعی عصبی .... نارحت کننده ترین قسمتش جوانی بود که قبل از عمل به زنش می گفت باید برای این پول برنامه ریزی درست برای زندگیمان کنیم و در آخر فیلم نوشت پس از عمل این بنده خدا تاکسی خریده و پس از دو سال تصادف می کنه و ماشینش را از دست میده..........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 4:57  توسط علی  | 

روز ملس

امروز روز جمعس و من سرکارم ! . باید مثل مترسک باشم تا بقیه کار کنن ! هوا خوبه و دارم تلویزیون می بینم ! یه چند ساعت دیگه هم فوتباله ! به این میگن سیستم مترقی !پنجره دفترم رو به حیاط را بازکردم و بوی چمن خیس میاد تو . باد ملسی هم می وزه !
+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:4  توسط علی  | 

امروز صبح دلم واسه خودم سوخت ! بلند شدم و یه صبحانه اساس درست کردم و خوردم ....

معمولا تلفن های کاری از ساعت ۷ الی ۷ و نیم شروع می شود . پیک تماسا بین ۱۰ تا ۱۲ و ۲ تا ۳ است در این زمان مثل اپراتورها یک خط را جواب می دهم و یه خط بعدی می گم گوشی .. سیستم انتظار مکالمه موبایل را هم غیر فعال کردم . دیروز یک تلفن فوری فوتی داشتم که بنده خدا خانم منشی دم در توالت ایستاده بود و التماس می کرد جواب بدم . خدمتشان گفتم بقرمایید دستشان آلوده است و گوشی کثیف می شه با هاشون تماس می گیرم !

قسمت عمده کار من دریافت تنشهای بیخود دفن بسیاری از انها و انتقال قسمت کمتری به سایرین است !۷۰ درصد کار هم پیگیری وپیگیری و پیگیری . گاهی اوقات هم کمی فکر می کنم !

یه کارتون دافی داک بود که خودش با خودش تنیس بازی می کرد . توپو که می زد سریع می رفت اونور تور و دوباره از اون ور می زد .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 13:19  توسط علی  |